به نام خداوند بخشنده مهربان
گلچین نه جلد کتاب شاهنامه فردوسی تالیف محمود زارع بیدکی وکیل پایه یک دادگستری
ازین پرده برتر سخنگاه نیست بهستیش اندیشه را راه نیست
از امروز کارت به روز بعد ممان که داندکه زمان آینده چه گردد زمان
اگر بخردی سوی توبه گرای همیشه بود پاکدین پاکرای
بنام خداوند جان و خرد کزین برتر اندیشه برنگذرد
برین پندمن باش و مگذر ازین بجز بر ره راست مسپر زمین
برین و بران روز هم بگذرد خردمند مردم چرا غم خورد
بگیتی به از راستی پیشه نیست ز کژی بتر هیچ اندیشه نیست
بگیتی بجز یار با زن مجوی زن بدکنش خواری آرد بروی
برو آفرین کو جهان آفرید ابا آشکارا نهان آفرید
بهر کار بهتر درنگ از شتاب بمان تا بتابد برین آفتاب
بپوش و بپاش و بنوش و بخور ترا بهره اینست ازین رهگذر
بدویست امید ازویست باک خداوند آب آتش و باد و خاک
بنیکی گرای و میازار کس ره رستگاری همین است و بس
بخور هرچه داری فزونی بده تو رنجیده بهر دشمن منه
ببخش و بیارای و روز آینده مگوی چه دانی که روز بعد چه آید به روی
بنام خداوند خورشید و ماه که دلرا به نامش خرد داد راه
بی آزاری و خامشی برگزین که گوید که نفرین به از آفرین
بد و نیک هرگونه باید کشید ز هر شور و تلخی بباید چشید
بیندیش بسیار و بگشای گوش سخن از خردمند مردم نیوش
بناهای آباد گردد خراب ز باران و از تابش آفتاب
بترسید یکسر ز یزدان پاک مباشید ایمن درین تیره خاک
بد و نیک بر ما همی بکذرد چنین داند آنکس که دارد خرد
بد و نیک هردو زیزدان شناس وزو دار تا زنده باشی سپاس
بدان دادگر کو جهان آفرید همان آشکار و نهان آفرید
بیزدان گرای و بیزدان پناه براندازه ز و هرچه خواهی بخواه
بیزدان گرای و بیزدان گشای که دارنده او یست و نیکی فزای
بیارای دلرا بدانش که ارز بدانش بود چون بدانی بورز
بشاهی خردمند باشد سزا بجای خرد زر بود بیبها
بیزدان گرای و سخن زوفزای که او یست نیکی ده و رهنمای
بدل نیز اندیشه بد مدار بد اندیشرا بد بود روزگار
بس آزاری و مردمی بهترست ترا کردگار جهان یاور است
بدانید کانکس که گوید دروغ از آن پس نگیرد بر ما فروغ
بد و نیک ماند ز ما یادگار تو تخم بدی تا توانی مکار
بیزدان گرای و بدو کن پناه خداوند خورشید و گردنده ماه
1
بدانش روانرا توانگر کنید خرد را بدین سر افسر کنید
بپاکان گرائید و نیکی کنید دل و پشت خواهندگان مشکنید
بترسید و اورا ستایش کنید شب تیره پیشش نیایش کنید
بسی از جهان آفرین یاد کن پرستش برین یاد بنیاد کن
بکار بزه چند یابی مزه بیفکن مزه دور باش از بزه
بدانش فزای و به یزدان گرای که او باد جان ترا رهنمای
بدانش گرای و بدو شو بلند چو خواهی که از بد نیابی گزند
بپاداش نیکی بیابی بهشت بزرگ آنکه جز تخم نیکی نکشت
بدانید کز کردگار جهان بد و نیک هرگز نماند نهان
بفرمان او گردد این آسمان که او برتر است از مکان و زمان
بخور هرچه داری فزونی بده تو رنجیده ای،بهر دشمن منه
پرستش همان پیشه کن با نیاز همه کار روز پسین را بساز
پس از مرگ نفرین بود بر کسی کزو نام زشتی بماند بسی
پس ازشصت و شش سست گشتم چو مست بجای عنانم عصا شد بدست
پیامست از مرگ موی سفید ببودن چه داری تو چندان امید
پرستیدن داور افزون کند زدل کاوش دیو بیرون کند
پزشکی که باشد به تن دردمند ز بیمار چون باز دارد گزند
ترا دانش و دین رهاند درست ره رستگاری ببایدت جست
توانا و دانا و دارنده اوست خردرا و جانرا نگارنده اوست
توانگرشوی چو نکه درویشرا نوازی و هم مردم خویشرا
توانا و دانا و بخشنده ئی خداوند خورشید رخشنده ئی
تو چیزی مدان کز خرد برترست خرد بر همه نیکویها سرست
توانگر شد آنکس که خرسند شد ازو آز و تیمار در بند شد
جهانرا چنینست آئین و سان یکی روز شادی و دیگر غمان
جهان سر بسر حکمت وعبرتست چرا بهره ی ما همه غفلتست
جهانرا بلندی و پستی توئی ندانم چه ئی هرچه هستی توئی
جز اورا مخوان کردگار جهان شناسنده آشکار و نهان
جهانجوی چندین بکوشد بچیز که آن چیز و کوشش نیر زد پشیز
جهاندار چون گشت یزدان پرست برو برگشاید جهان هرچه هست
چو سازی درنگ اندرین جای تنگ شود تنگ برتو سرای درنگ
چه بیرون شود جان چه بیرون کنند نماند و گر سیصد افسون کنند
چنین داستان آمد از موبدان که پیروز یزدان بود جاودان
چنین پروراند همی روزگار فزون آمد از رنگ گل رنج خار
چه جوئی بدانی که از کار بد بفرجام بر بدکنش بد رسد
چنین گفت موبد ببهرام تیز که خون سر بیگناهان مریز
چو خواهی که آزاد باشی ز رنج بی آزار و آکنده بیرنج گنج
چو خشنود گردد زما دادگر غم هستی روز زمان آینده مخور
2
چو عیب تن خویش داند کسی ز عیب کسان برنگوید بسی
چنانکن که هرکس که دارد خرد بدانش روانرا همی پرورد
خداوند هوش و زمان و توان خرد پروراند همی با روان
خداوند دارنده هست و نیست همه چیز جفتست و ایزد یکیست
خردمند باش و بی آزار باش همیشه زبان را نگهدار باش
خدای جهانرا نباشد نیاز بجای و خور و کام و آرام و ناز
خنک آنکه آباد دارد جهان بود آشکارای او چون نهان
دلت گر براه خطا مایلست ترا دشمن اندرجهان خود دلست
دلی کز خرد گردد آراسته چو گنجی بود پر زر و خواسته
درم بخش هر ماه درویشرا مده چیز مرد بداندیشرا
دگر بردباری و بخشایشست که تن را بدو نام و آرایشست
زمین و زمان و مکان آفرید توانائی و ناتوان آفرید
زبانی که اندر سرش مغز نیست اگر دٌر ببارد همان نغز نیست
زمانی میاسای از آموختن اگر جان همی خواهی افروختن
ز کار زمانه میانه گزین چو خواهی که یابی ز حق آفرین
ز چیز کسان دور دارید دست بی آزار باشید و یزدان پرست
ز نیرو بود مرد را راستی ز سستی دروغ آید و کاستی
ز دانش چو جان ترا مایه نیست به از خامشی هیچ پیرایه نیست
ز شمشیر دیوان خرد جو شنست دل و جان دانا بدو روشنست
ز خشنودی ایزد اندیشه کن خردمندی و راستی پیشه کن
سپاس از جهاندار پیروزگر کزویست مردی و بخت و هنر
سپهر و زمان و زمین آن اوست روان و خرد زیر فرمان اوست
سر انجام بستر بود تیره خاک بپرد روان سوی یزدان پاک
سر انجمن بد ز یاران علی که خواندش پیمبر علی ولی
سراینده باش و فزاینده باش شب و روز بارامش و خنده باش
سر مردمی بردباری بود سبکسر همیشه بخواری بود
ستون خرد بردباری بود چو تیزی کنی تن بخواری بود
سرانجام جای تو خاکست و خشت بجز تخم نیکی نباید کشت
شکاریم یکسر همه پیش مرگ سر زیر تاج و سر زیر ترگ
شتاب و بدی کار آهرمنست پشیمانی و رنج جان و تنست
علی را چنین دان و دیگر همین کزیشان قوی شد بهرگونه دین
که چون بچه شیر نر پروری چو دندان کند نیز کیفر بری
که او برترست از مکان و زمان بدو کی رسد بندگانرا گمان
که گیتی سراسر فریب است و رنج سرآید همی چون نمایدت گنج
که کس در جهان جاودانه نماند بگیتی ز ما جز فسانه نماند
که دشمن که دانا بود به ز دوست ابا دشمن و دوست دانش نکوست
3
که دانش بشب پاسبان منست خرد تاج بیدار جان منست
که برانجمن مرد بسیار گوی بکاهد ز گفتار خویش آبروی
که چیز کسان دشمن گنج تست بدان گنج شو شاد کز رنج تست
که پرهیز ازان کن که بدکرده ای که اورا ببیهوده آزرده ای
میازار موری که دانه کشست که جاندارد و جان شیرین خوشست
منم بنده اهل بیت نبی سرافکنده بر خاک پای وصی
من از آفرینش یکی بنده ام پرستنده آفریننده ام
مگر او دهد یادمان بندگی نماید بزرگی و دارندگی
مبادا که باشی تو پیمان شکن که خاکست پیمان شکن را کفن
نگر تا چه کاری همان بدروی سخن هرچه گوئی همان بشنوی
نه دانا گذر یابد از چنگ مرگ نه جنگ آوران زیر خفتان و ترگ
نباشد جهان برکسی پایدار همه نام نیکی بود یادگار
نماند برین خاک جاوید کس ز هر بد بیزدان پناهید و بس
نشاط و طرب جوی و مستی مکن گزافه مپندار مغز سخن
نباشد خرد جان نباشد رواست خرد جان جانست و ایزد گواست
نبینی که عیسی مریم چه گفت بدانگه که بگشاد راز از نهفت
نمیرم ازین پس که من زنده ام که تخم سخن را پراکنده ام
وزو بر روان محمد(ص) درود بیارانش بر هریکی برفزود
و گر در دلت هیچ مهر علیست ترا روز محشر بخواهش ولیست
همیشه خرد را تو دستور دار بدو جانت از ناسزا دور دار
هر آنکس که در دلش بغض علیست ازو زارتر در جهان زار کیست
هرآنگه که بیگانه شد خویش تو بدانست راز کم و بیش تو
همی تا توانی بنیکی گرای ستایش کن اوراکه شد رهنمای
هرآنگه که موی سیه شد سپید ببودن نماند فراوان امید
همانست کین واژگونه جهان یکی را برد دیگر آرد دوان
همه نیکوئی ها ز یزدان شناس وزو دار تا زنده باشی سپاس
همان روز تو ناگهان بگذرد در توبه بگزین و راه خرد
هرآنکس که خواهد که یابد بهشت مگردید گرد بد و کار زشت
هرآنکس که اندیشه بد کند بفرجام بد با تن خود کند
هرآنکس که او راه یزدان بجست بآب خرد جان تیره بشست
همیشه خردمند امیدوار نبیند بجز شادی از روزگار
هرآنکس که او پیشه گیرد دروغ ستمکاره ای خوانمش بیفروغ
هرآنکس که او راه یزدان گزید سر از ناسپاسی بباید کشید
هرآنکس که داردهش و رای و دین پس از مرگ بر من کند آفرین
یکی داستان گویم ار بشنوید همان بر که کارید خود بدروید
یکی داستان زد برین پرخرد که از خوی بد مرد کیفر برد
تاریخ:4/4/1404 4 شماره تماس:09131525230
برچسب:
نویسنده: فاطمه رضاپور